کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیست و سه روایت از روضه هایی که زندگی می کنیم» ثبت شده است

۲۳ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۱۵

اولین اشک

چهاردهم ماهی در پانزده سالگی ام بود. گل های چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاسبرگ زرد. مثل باقی چهاردهم ها وقت خواندن سید چادر را آورده بودم روی صورتم پایین و خیره به گل های ریز، خاطرات امروز مدرسه را مرور می کردم. دیدم صدای سید دارد در ذهنم صورت می سازد:

"گر چشم روزگار بر او زار می گریست. مردی تنها سوار شد. زن ها دورِ اسبش بودند. دور شد. زنی صدایش کرد. برگشت. سپاه نداشت. پیش چشم زن ها راه رفت. دور شد. جان جهانیان همه از تن برون شدی."

غافلگیرانه اولین اشک واقعی ام در پانزده سالگی از چشمم افتاد روی گل قرمز ریزی که روی زانویم بود. اولین اشکی که از اندوهِ گریه ی مادر نبود. به خاطر آن تصویری بود که پیش چشمم شکل گرفته بود. اولین اشکی که نمایشی نبود. اولین بار بود که برایم مهم نبود زن ها اشکم را ببینند و بگویند «چه دلش پاکه این دختر» و مرا برای پسرهایشان نشان کنند. مهم نبود مادر با تحسین به چشم های سرخم نگاه می کند یا نه. دلم برای مصیبتی که سید می خواند سوخته بود. اولین گریز به کربلا بود که وحشت زده، چادر مادر در دست، وسط آن سرزمین سرگردان نبودم. یک لحظه چادر مادر را رها کرده بودم و خودم تنها ایستاده بودم آن وسط و دیده بودم مرد می رود. بی اختیار نعره ی هذا حسین زد. شوری اولین اشک عزادارانه ته گلو تجربه ی عجیبی بود. سید که گفت «بالنبی و آله» زن ها چادرشان را کنار زدند. دیدم یکی از آن ها شده ام. طعم آن چای تمام عمر با من ماند. زن همسایه سینی را گرفت جلویم. نذرش بود چای بدهد. سبک و ترد استکان را برداشتم. انگار مستحقش باشم. به دستش آورده باشم. به این چای هم مشرف شده بودم. به چای بعد اشک.

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۲۲ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۳۰

مهدی قمی

مهدی قمی هیأتی نبود. دل سوخته ی امام حسین و کربلا نبود. درس نخوانده بود. شیشه بری داشت. چند سالی از عمرش معتاد بود. چند باری توی ان ای شرکت کرده بود و باز همان آش و همان کاسه. شاید آن پسری که پول جشن پاکی را داده بود مواد خریده بود، خودش بود. شاید هم نه. به گفته ی خودش توی هیأت مسجد محله شان هم راهش نداده بودند ولی هر هفته یا یک هفته در میان کامیون عمویش را برمی داشت و بار می زد سمت ایلام. خودش را هر طور بود می رساند کربلا. شاید توی یک سال بعد سقوط صدام چهل بار رفت و آمد. محرم که شد، ماند. ده روز محرم را توی یکی از حجره های صحن ماندیم. صبح تا شب و شب تا صبح. همان مهدی قمی که سال قبل به هیأت مسجد محله راهش نداده بودند، ده روز محرم را توی حرم ماند.

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۳۰

مقتل

«مقتل باید آرام اوج بگیرد. فکر کن نشستی مقابل امام صادق. داد می زنی؟ اصلاً شاید بهتر باشد روی صورتت یک تبسم باشد از غم. خودت گوله گوله اشک بریزی و با آستین های بلند قبایت آب بینی و چشمت را پاک کنی و همان طور مقتل بخوانی. تصویر کنی که آقا به زخم های شکم شان نگاه کردند. روی اسب شان خم شدند. در همان حال خمیده به خیمه ها نگاه کردند. چشم هاشان سیاهی رفت. دست شان ضعف کرد. شمشیرشان افتاد. اصلاً شمشیر را تصویر کنی وقتی می افتد روی زمین. هلهله ی لشکر خصم را. شمشیر یک بنی هاشمی. بعد دست های آقا را تصویر کنی که از دو طرف زین آویزان شده. دیگر تا این جا اگر مجلس هنوز زنده است تو روضه خوانی نه مقتل خوان. این جاها شاید بهتر است با خودت حرف بزنی و بگویی آقا جانم دلم نمی آید بیشتر بخوانم. بعد خودت هق هق گریه کنی. بعد یکهو خیلی بی نظم مثل مصیبت زده ها شروع کنی یک بیت شعر را که مال بعد شهادت است این جا بخوانی. مجلس باید بفهمند مقتل خوان پریشان شده. حتی لازم شد به خودت نهیب بزنی بگویی چه می خوانی؟ نمی خواهی بس کنی؟ مجلس هم بشنود با خودت چه زمزمه می کنی. اصلاً یک جاهایی سکوت کنی. بگذاری مردم صدای ناله های هم را بشنوند. بعد تازه سر و کله ی شمر پیدا شود. بعد اصلاً مقتل خوان دست جمعیت را بگیرد ببرد توی گودی قتلگاه. با هم دست ببریم خاک از دهان و چشم آقا پاک کنیم. از توی چشم آقا خون جمع کنیم. روی زخم پیشانی آقا دست بگذاریم تا خون فواره نکند.»

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۲۰ شهریور ۹۸ ، ۰۶:۴۶

غبطه میخورم...

خیلی وقت ها غبطه می خورم به حال همین پیرمرد روضه ای ها که نمی دانند مقتل معتبر و نامعتبر چیست و نمی دانند عاشورا پژوهی دیگر چه صیغه ای ست و نمی دانند آسیب شناسی با سین است یا صاد و از خط کشی های سیاسی و باندی مداحان و منبری ها و مجالس بی خبرند، اما همان پای سماور یا دم کفش کن تا «السلام علیک یا اباعبدالله» به گوش شان می رسد اشک شان به پهنای صورت جاری می شود.

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۱۹ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۴۳

قرشمار

لباس زن ها و بچه ها سیاه نبود. رنگ و وارنگ بود. سبز، زرد، قرمز، آبی. رنگ های جیغ. رنگ های قرشماری. با صدایی خفه زیر لب گفتم «خجالت نمی کشند؟ این رنگ ها که مال لباس شمر و ابن مرجانه است.» ولی هیچ کس به حرفم توجه نکرد. حتی آقا و حتی تر آقای شاد. آقای شهابی شاید اول شک کرد که گلاب دو آتشه ی قمصر را برای این ها حرام بکند یا نه. قرشمارها رو به روی جایگاه ما ایستادند. مردها جلوی وانت حلقه زدند و ادامه دادند «وای حسین کوشته رف...» و «بووق... بوق...» دیوانه وار سینه می زدند و می چرخیدند و کرنایشان هم همین طور بی هدف و بی نظم بووق... بوق... با تمام وجود ناله می کرد، نعره می زد، مویه می کرد، می گریست، فریاد می کرد و ضجه می زد. وای... بووق... حسین کوشته رف... بووق... بوق... حالا سیل گلاب بود که رویشان می ریخت و صدای آدم و کرنا می رفت که سقف آسمان را پاره کند. بووق... بوق... کوشته رفت... خودم را از تک و تا نینداختم و با پررویی خواستم عنان سخن را دست بگیرم «خواسته اند از ناقاره های امام رضا تقلید کنند ولی این وسط جایگاه ریتم...» که یک دفعه زبانم بند آمد. کرنا زوزه ی دلخراشی کشید و از دست کرنایی پایین افتاد. صدای افتادن کرنا روی آسفالت در سکوت ناگهانی جمعیت پیچید. کرنا قل خورد و قل خورد و کنار جدول خیابان آرام گرفت. بعد، قرشمار عظیم الجثه ی کرنایی از روی سقف نیسان افتاد روی آسفالت. و دیگر هم بلند نشد.

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۱۸ شهریور ۹۸ ، ۰۸:۱۰

اسمِ تو هوا را گرم می کند

من هنوز هم سرمایی ام. همیشه مثل این است که با یک لا بلوز نخی مانده باشم پشت دری که به اتفاقی تازه باز می شود. هر محرم که می آید صدای غمگین چیزهایی می خواند که شبیه قرآن خواندن پدربزرگ هست و نیست. هر محرم دارم حساب می کنم اگر سریع از بین غریبه ها رد شوم تا رسیدن به اتاق پشتی که سیاهی های گرم آن جاست، چقدر زمان لازم دارم؟ هر محرم یکی مدام می پرسد «چرا این جایید شما؟ چرا آماده نشدید هنوز؟» و هر بار می فهمم اگر این ملافه را که دور خودم پیچیده ام بردارم و آن پیراهن سیاه را بپوشم و بروم مثل این است که آفتاب درآمده باشد و سایه و سرما رفته باشد. اسم تو هوا را گرم می کند.

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۱۶ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۰۶

چایِ روضه

از پله های آجری پایین می رویم. نگاهی به قاب آجری روی دیوار خانه می اندازم. دلم نمی خواهد داخلش بنشینم. دلم نمی خواهد دیگر به این روضه ی بابا بیایم. شاید دیگر دلم نمی خواهد دنبالش روضه بروم. با خودم می گویم خدا کند عمو رضا از فردا بیاید و بابا را ببرد روضه. از پله ها که پایین می آییم بابا می فهمد شُل شُل راه می روم. نمی دانم چطوری به او بگویم اما بالاخره حرفم را می زنم. «دیگه این جا نیا روضه.»

مکث می کند. ابروهاش را درهم می کشد و پلک هاش می افتند روی دو چشم بی نور. «چرا بابا؟»

«نیا دیگه.»

جلوی داروخانه ایستاده است و با آن همه عجله ای که دارد، می خواهد دلیل مرا بشنود. «سر لُخت بودند؟»

«نه.»

«به تو چیزی گفتند؟»

«نه.»

«پس چی؟»

تمام خشمم را در صدایم جمع می کنم. «به من چایی ندادند.»

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۱۵ شهریور ۹۸ ، ۲۰:۴۹

می شود...

می شود شبِ عاشورا چند ساعت در روضه نشسته باشی و نَمی به چشمت ننشیند و می شود در یک روز کاملاً عادی، در اداره، وسط نوشتن یک مقاله، یکهو و بی مقدمه دست از تایپ بکشی و های های بزنی زیر گریه.

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm
۱۳ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۳۹

عَلَم

"آن آهن سرد بی خاصیت را برای چه بلند می کنید؟ از این آهن سرد کاری برنمی آید."

ترجیع بند حرف های آقای جوادی همین جمله بود. آهن سرد که می گفت منظورش علم بود. علم ها نماد تکیه ها و طایفه ها بودند. عظمت هر طایفه به علم آن بود. هر چه طایفه بزرگ تر، علمش هم باشکوه تر. روز عاشورا علم ها را راه می انداختند و از حسینیه ای به حسینیه ی دیگر می رفتند. دسته ی هر طایفه از صبح راه می افتاد و به همه ی تکیه های طایفه های دیگر شهر سر می زد تا عصر که برمی گشت به تکیه ی خودش و دسته روی تمام می شد. وسط تکیه ها مردان قدرتمند هر طایفه علم ها را بلند می کردند و می گرداندند. کسانی که حاجتی داشتند، می رفتند به علم ها دست می کشیدند یا سرشان را خم می کردند و از زیر علم ها رد می شدند. آقای جوادی مخالف سفت و سخت علم ها بود و هر سال در مذمت علم ها صحبت می کرد اما کسی گوشش بدهکار نبود. درست مثل مقلدان آیت الله بروجردی که در مقابل مخالفت مرجع علی الاطلاق شیعیان جهان با طبل و شیپور و سنج در روز عاشورا گفتند که ما همه ی روزهای سال را مقلد شماییم به جز روز عاشورا.

 

+ کآشوب - دبیر مجموعه: نفیسه مرشدزاده

Bookworm