کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب با موضوع امام رضا» ثبت شده است

۰۲ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۵۰

جانشین

«قریش به بنی هاشم حسادت می کردند و از پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» که از بنی هاشم بود، بیزار بودند. همان ها با نقشه ای حساب شده نگذاشتند حکومت به علی «علیه السلام» برسد که هم از بنی هاشم بود و هم بزرگان آن ها را در جنگ ها کشته بود. علی «علیه السلام» فرمود: «قریش همان کینه و دشمنی را که با پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» داشتند به من نشان دادند و به فرزندانم نیز نشان خواهند داد.» مخالفان به ما می گویند: «پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» جانشینی برای خود معرفی نکرد.» حرف عجیبی است! پیامبری که به هنگام رفتن به جنگ، به جای خود جانشینی در مدینه می گمارد و یا برای برافراشتن پرچم در میدان جنگ، چند نفر را مشخص می کند تا با شهادت یکی، دیگری پرچم را بردارد، چگونه برای رهبری مردم پس از خود، جانشینی معین نمی کند! پس به نظر آن ها عقل معاویه از رسول خدا «صلی الله علیه و آله و سلم» بیشتر بوده است. معاویه زمانی که یزید را به جانشینی خود برگزید گفت: «نمی خواهم مردم را بعد از خود، مانند گله ای بی چوپان بگذارم.» چگونه ممکن است معاویه به فکر جانشینش باشد و پیامبری که عقل کل است و از وحی مدد می گیرد، به فکر جانشینش نباشد و امت را مانند گله ای بی چوپان رها کند!»


+ دعبل و زلفا - مظفر سالاری

Bookworm
۰۱ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۴۴

وای بر من!

«هارون ساعتی پیش از مرگش گفت تا در همان باغی که بستری بود، قبرش را بکنند. بسترش را کنار قبرش بردند تا به آن انس بگیرد و دل از دنیا بکند. آخرین حرفش این بود: وای بر من! پاسخ پیامبر را چه خواهم داد!»


+ دعبل و زلفا - مظفر سالاری

Bookworm
۳۱ تیر ۹۸ ، ۲۱:۵۱

خجالت

ثقیف قرابه های شراب را از سرداب آورد و گوشه حیاط، کنار چاه فاضلاب گذاشت. دعبل کتاب را کنار گذاشت. از روی دیواره ی حوض برخاست و رفت درِ چاه را برداشت. پارچه های گِل اندود سر قرابه ها را کند و یکی یکی شرابشان را سرازیر چاه کرد. «چیزی را که خدا حرام کرده، به درد همین چاه می خورد.» ثقیف پرسید: «چرا می خواهی دیگر نمی خوری؟» «دیشب به دیدن زلفا رفتم. وقتی گفت از این کارم دلگیر است، خجالت کشیدم. بعد فهمیدم که از خدا و حجت او باید بیشتر خجالت بکشم.»


+ دعبل و زلفا - مظفر سالاری

Bookworm
۳۰ تیر ۹۸ ، ۰۵:۴۱

پادشاهِ در بند

هارون گفت: «این حرف های مدرسه ای را بگذار. اگر خواسته ای داری می شنوم.» 

دعبل تأملی کرد و گفت: «بالاترین خواسته ام این است که موسی کاظم از بند رها شود و نزد خانواده اش بازگردد.» 

هارون جامش را به لب برد و شراب را مزه مزه کرد. «خدا می داند که من هم او را دوست دارم. دوست داشتن اهل بیت، فرض است. افسوس که مولایت سر سازگاری با ما را ندارد. دوست داشتم بزم امشب مان به افتخار او برپا شده بود و اینک کنارمان نشسته بود! وقتی ما را غاصب حق خودش می داند، با او باید چه کنم؟ غیر از این، چیزی بخواه.» 

دعبل دوست داشت زلفا را از او بخواهد؛ اما چنین نکرد. نمی پسندید پس از رد شدن درخواست آزادی امامش، چیز دیگری بخواهد. اگر درخواست دیگری می کرد، به معنای پذیرفتن سخن هارون در توجیه زندانی کردن موسی بن جعفر بود. تسبیح را نشان داد و گفت: «همین برایم بس است.» 

ابراهیم به پهلویش زد و گفت: «این قدر می دانم که در خانه ای از خانه های مسلم بن ولید سکونت داری. چطور است از امیرالمؤمنین، خانه ای و شغلی در دربار و ماهیانه ای و غلامان و کنیزانی درخواست کنی.» 

دعبل ناگزیر گفت: «دور از اخلاق و جوان مردی می دانم که خواسته ای را کنار خواسته ی اولم بگذارم!» 

هارون گفت: «خوش به حال موسی بن جعفر با چنین هواداران و پیروانی! بیهوده نیست که او را پادشاهی در بند، لقب داده اند.»


+ دعبل و زلفا - مظفر سالاری

Bookworm
۲۹ تیر ۹۸ ، ۰۷:۰۷

تنها حُسن

ابراهیم گفت: «امشب شب تو بود! سروده هایت با آواز موصلی، اشک مان را درآورد. کاری استادانه بود! چرا باید اولین بار باشد که تو را می بینم! چرا خودت را مانند گنج، مخفی نگه داشته ای!» 

«مدتی را در ایالت طخارستان بودم.» 

هارون گفت: «عیبی در تو نمی بینم جز آنکه از رافضیانی! کاش به مسلک عامه درمی آمدی! چنین کن تا مقرری خوبی بگیری و از ملازمانم باشی.» 

«من نیز تنها حُسنم را در این می بینم که به سفارش قرآن و پیامبر گرامی، عمل می کنم و از دوست داران اهل بیتم.» 

ابراهیم گفت: «شنیده ایم که زبان تیزی داری و درشت جواب می دهی. من از جماعت متملقان بیزارم.» 

«به چیزی دلبستگی ندارم. حق را بی پروا می گویم؛ اما چون حقیقت، تلخ است، به مزاج اهل باطل نمی سازد و عصبانی شان می کند.» 

«راهی میانه را در پیش بگیر. نمونه اش ترانه های امشبت.» 

«افسوس که برزخی میان حق و باطل نیست. از حق که گذشتی، دیگر هر چه هست باطل است.»


+ دعبل و زلفا - مظفر سالاری

Bookworm
۲۸ تیر ۹۸ ، ۰۹:۰۵

واگیردار

«نمی دانم چه اراده ای دارد که ذره ای کوتاه نمی آید! اگر بی خبر پا به اتاقش بگذارم، زمین و زمان را به هم می دوزد. یک بار تنگی را به طرفم پرتاب کرد که اگر چالاکی نمی کردم، سرم را شکسته بود. وادارم کرده است از پشت پرده با او حرف بزنم. از ده سؤال به یکی پاسخ می دهد. افکار کهنه ای همانند شما دارد. می گوید باطن این قصر افسانه ای، دوزخ است و آنچه در آن خورده می شود، مار و عقرب است و آنچه نوشیده می شود، چِرک آب. می ترسم خودش درمان نشود و دیگر کنیزان را نیز بیمار کند!» 

«مگر ناخوشی اش واگیردار است؟» 

«باید ببینید که مغنیه ها چطور دورش جمع می شوند و خدمتش را می کنند؛ انگار فرشته ای و یا قدیسه ای همسایه شان شده است! شنیده ام به آن ها وردهایی یاد می دهد و صبح ها برای نماز بیدارشان می کند. بیماری از این واگیردارتر؟»


+ دعبل و زلفا - مظفر سالاری

Bookworm

«راستش یکی را دارم که به نظرم بعید است او را خوب بشناسی. قدرت و نفوذ فوق العاده ای دارد. همه ی بغداد برای او عددی نیست.» 

لبخند به لبان بازرگان نشست. «من خیلی از کله گنده ها و سرشناس ها را می شناسم. نامش چیست؟ بگو تا بگویم.» 

دعبل از نزدیک به طبیب چشم دوخت. «نام مبارکش، رب العالمین است. واقعاً او را می شناسی که ثروت را تنها در درهم و دینار می بینی؟ من در سال های سمنگان سعی کردم به مردم ستم نکنم و خدایم را از دست ندهم. ضرر کرده ام؟»


+ دعبل و زلفا - مظفر سالاری

Bookworm
۲۶ تیر ۹۸ ، ۲۰:۱۸

گره خوردن دل ها

نفس زنان: «جماعت رعیت در همراهی کم بودند، لشگریان و سپاهیان هم پیوسته اند و...» بر پیشانی می زند: «خنجرهاست که دست به دست می شود برای پاره کردن چرم کفش ها... به قاعده مجانین سبقت می گیرند از هم در برهنه کردن پا و شمشیر کنار انداختن و از اسب به زیر آمدن و همراهی کردن...» 

اضطرابش، دلم می آشوبد: «چرا خیال گره می زنی به واقعه؟! خودمان که از همین ایوان مشرف به خانه ابوالحسن، دیدیم که...» 

فضل میان کلامم و عصبی: «چه دیدید؟ دیدید که همه مرو یک آهنگ، مسحور و مفتون در پی ابوالحسن می روند؟ دیدید گریه ها و فریادها را؟ انگار پیامبر به نماز می رود که چنین هنگامه کرده اند...» 

«یعنی حکومت این قدر بی جان...» 

فضل برمی خیزد و چند قدم تا مقابلم: «با شمشیر و نیزه نیستند که به سپاه مان تکیه کنیم؛ دل هاشان همراه شده و گره اگر بخورد به شیفتگی، هیچ دست و دندانی را توان باز کردنش نیست!»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی


Bookworm
۲۵ تیر ۹۸ ، ۰۴:۵۴

برای...

«برای حسود، لذت نباشد و برای بخیل، راحت و برای حاکمان، وفا و برای دروغگو، جوانمردی...»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm
۲۴ تیر ۹۸ ، ۰۶:۵۶

معجزه ی پیامبر

ابوالحسن، سکوت که می نشیند، باز رو به رأس الجالوت: «چه دلیلی داری بر نبوت موسی بن عمران؟» 

«پیامبر ما موسی، معجزاتی آورد که پیش از او پیامبری نیاورده بود؛ که دریا شکافت و عصایش ماری عظیم می شد و از سنگ چشمه می جوشاند و دستش در سینه می برد و نورانی بیرون می آورد...» 

ابوالحسن به تأیید سر تکان می دهد: «پس هر آن که معجزه ای بیاورد و دیگران عاجز بمانند، تصدیقش بر شما واجب می شود!» 

رأس الجالوت هنوز انجام کلام ابوالحسن نمی داند و پر تردید: «نه... همه نه! فقط معجزاتی شبیه موسی بن عمران...» 

ابوالحسن به لبخندی: «پس چگونه پیامبران قبل از موسی را تصدیق می کنید در حالی که معجزاتی شبیه او نداشتند؟» 

رأس الجالوت بی پاسخ می ماند، آنقدر که ابوالحسن ادامه می دهد: «پیامبران پیش از موسی را تصدیق کردید، به معجزاتی که شبیه معجزات موسی نبود و چگونه است که عیسی بن مریم را که بعد از موسی آمد و چنان می کرد که مردمان عاجز از انجامش، تصدیق نمی کنید؟ که مرده زنده می کرد و کور، بینا و از گل پرنده ای می ساخت و در آن می دمید و به اذن خداوند جان می گرفت...» 

رأس الجالوت فقط نگاه می کند و با کلام آخر ابوالحسن از میدان می رود: «و چنین است نبوت پیامبر ما محمد امین هم – سلام و درود خدا بر او – که بی تعلیم و آموختن، کتابی آورد که احوال انبیاء پیشین و سرگذشت گذشتگان و آیندگان تا قیامت در آن است...»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm