کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۵۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب مذهبی» ثبت شده است

۱۴ آبان ۹۸ ، ۰۰:۲۴

تلگرام کتابخانه یاس

Telegram: Jasmine Library

Bookworm
۲۶ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۲۶

لایق

حقیقت همین است که اگر خداوند،

امیرالمؤمنین را خلق نکرده بود،

در تمام تاریخ بشریت – هرگز – هیچ کسی،

لایق همسری برای فاطمه نبود.

 

+ خانه ای را آتش زدند - مجید پورولی کلشتری

Bookworm
۲۵ مرداد ۹۸ ، ۰۷:۵۸

وحدت یعنی...

مردی غریبه با چهره ای پنهان به میان جمعیّت آمد و گفت: «بگو مگو و اختلاف را کنار بگذارید.

وحدت مسلمانان را خراب نکنید. 

چه فرقی می کند که علی خلیفه باشد یا ابوبکر؟! 

به فکر اتحاد مسلمانان باشید. 

نگذارید مسلمانان پراکنده و فرقه فرقه شوند!»

مرد دیگری گفت: «چه می گویی؟! وحدت یعنی جمع شدن دور علی، 

وحدت یعنی همدردی با فاطمه، 

وحدت یعنی همان خطبه غدیر،

وحدت یعنی احترام به دستور خدا و اطاعت کردن از علی!» 

مرد دیگری گفت: «یادم هست که رسول خدا گفت که علی راه هدایت است.» 

دیگری گفت: «آری. رسول خدا گفت علی «صراط المستقیم» است.» 

پیرمردی با تعجب گفت: «پس چرا ابوبکر انتخاب شده؟! ابوبکر که خودش در غدیرخم بود و دید که رسول خدا دست علی را بالا برد! چگونه ابوبکر این اتفاق بزرگ و مهم را فراموش کرده؟!» 

کسی جوابی برای این سؤال نداشت.

 

+ خانه ای را آتش زدند - مجید پورولی کلشتری

Bookworm
۲۴ مرداد ۹۸ ، ۰۷:۵۶

بی خبری

در مذهب شیعه «بی خبری» قابل پذیرش نیست!

بی خبری از گرسنگی همسایه

بی خبری از اندوه یک مؤمن

بی خبری از انسانی که بیمار شده

بی خبری از خویشاوندان

و البته بزرگ ترین بی خبری، 

بی خبری نسبت به امامان معصوم است.

 

+ خانه ای را آتش زدند - مجید پورولی کلشتری

Bookworm
۲۳ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۰۸

چگونه...؟!

آخر چگونه ممکن است دختر پیامبری را کتک بزنند، 

و باقی مسلمانان سکوت کنند؟!

 

+ خانه ای را آتش زدند - مجید پورولی کلشتری

Bookworm
۲۲ مرداد ۹۸ ، ۰۷:۲۴

در کجای دنیا...؟!

چه کسی میخ در را به سینه ایشان فرو کرد؟! 

چه کسی به ایشان سیلی زد؟! 

چه کسی با لگد ایشان را زد؟! 

مگر حضرت فاطمه باردار نبودند؟! 

مگر نوزاد معصومی در شکم نداشتند؟! 

در کجای دنیا زن بارداری را ظالمانه کتک می زنند؟!

 

+ خانه ای را آتش زدند - مجید پورولی کلشتری

Bookworm
۲۱ مرداد ۹۸ ، ۰۵:۳۰

دنیا تکان نخورد...

مادری را کتک زدند، دنیا تکان نخورد! 
خانه ای را آتش زدند، دنیا تکان نخورد!

 

+ خانه ای را آتش زدند - مجید پورولی کلشتری

Bookworm
۲۰ مرداد ۹۸ ، ۰۷:۲۰

پافشاری روی عقاید

گفت: «البته من این همه پافشاری تو رو روی این عقاید می فهمم. بالاخره عقاید خانواده و پدرانت این طور بوده و تو در چنین فضایی متولد شده ی. خیلی احترام برانگیزه که این طور از اونا دفاع می کنی ...»

گفتم: «اگه ایستادگی روی عقیده ای صرفاً به دلیل قدمت ارزش داشت، مطمئن باشید پیامبر هم بت پرست می بود. از این وجهی که شما گفتید خودم هیچ احترامی برای عقایدم قائل نیستم. اگه از همۀ دلایلی هم که گفتم صرف نظر کنیم، من در شخصیت ائمه، به همون اندازۀ کم که عقلم می رسه، چیزایی می بینم که نمی تونم اونا رو امام خودم ندونم. حداقل اینکه اونا آدمای بسیار خاصی بودن که قطعاً پیروی از اونا ما رو به جای اشتباهی نمی رسونه.»

 

+ خاطرات سفیر - نیلوفر شادمهری

Bookworm
۱۹ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۵۳

غیر مسلمان و مسلمان

وقتی یه غیر مسلمون دستش رو می آره جلو براش توضیح می دم که به رغم احترام زیادی که برای طرف قائلم، به دلیل رعایت احکام دینی، امکان دست دادن ندارم. ناراحت نمی شم و طوری رفتار می کنم که طرف هم اذیت نشه. اما وقتی طرف مسلمونه و خودش با این احکام آشنایی داره و چنین کاری می کنه، واقعاً متأسف می شم.

با یه کم اخم نگاهش کردم و با لحنی جدی گفتم: «مراکشیا مسلمون ان؟»

ریاض سریع وارد ماجرا شد و چیزی به عربی به اون گفت. اون هم دستش رو کشید عقب و گفت: «بله، شکر خدا که ما مسلمونیم!»

 

+ خاطرات سفیر - نیلوفر شادمهری

Bookworm
۱۸ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۴۹

وقف کردنِ زندگی برای...

استاد پرسید: «سخنرانی هروه رو گوش کردی؟»

گفتم: «بله!»

«بیست سال قبل توی یه کنفرانس یه سخنرانی داشتم. اون روز، بعد از تموم شدن حرفای من، حضار همین قدر با شور و حرارت برای من دست زدن و تشویقم کردن ...»

«خیلی خوبه.»

«اما اون روز من دقیقاً برعکس حرفایی رو که امروز هروه زد ثابت کرده بودم ...»

«...»

«بیست سال با تئوریام کنفرانس دادم و برام دست زدن ... و امروز هروه خلاف اون حرفا رو ثابت می کنه و براش همون قدر دست می زنن ...»

«...»

«حضار کارشون دست زدنه ... این تویی که باید بدونی زندگی ت رو داری وقف اثبات چی می کنی ...»

«...»

«می فهمی دخترم؟ ... این مهم ترین درس زندگی من بود.»

 

+ خاطرات سفیر - نیلوفر شادمهری

Bookworm