کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۸۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتابخانه یاس» ثبت شده است

۰۳ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۰۰

پرهیزکارتر و باتقواتر

گفت: «شما پیروان من، هرچه پرهیزکارتر و باتقواتر باشید، نزدیکی من به شما بیشتر است.»

 

+ سرود سرخ انار - الهه بهشتی

Fatima
۰۲ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۰۰

امامِ حاضر

گفتم: «شیعه ای؟»

گفت: «هستم.»

گفتم: «حاجت بزرگی داشتم از امام غایبمان، تمام شب صدایش کردم... امّا نیامد.»

بغض گلویم را گرفت. با صدای پرطنین گفت: «اگر او را بشناسی می دانی که هیچ حاجت خواهی نیست از دل او را طلب کند و او نیاید.»

با دو دست بر سر زدم و نالیدم: «راست گفتی. خاک بر سرم که بی لیاقتم. دل به چه چیزها سپردم و از سرورم غافل شدم.»

جلو آمد و سر انگشت اشکم را پاک کرد و گفت: «امام نیستم اگر چنین ضجّه هایی را بشنوم و به فریاد نرسم. به من نگاه کن محمّد بن عیسی! گل یاسی که از من طلب کردی، فاطمه ات اکنون در آغوش مادر خفته است.»

 

+ سرود سرخ انار - الهه بهشتی

Fatima
۰۱ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۵۵

پُر نور

وقتی وارد خانه شدیم، همه جا را روشن و نورباران دیدم. هرچه فانوس و گردسوز در خانه داشتیم، روشن بود. گفتم: «این همه چراغ را برای چه روشن کرده ای؟»

و از سؤال خودم پشیمان شدم. شاید از تنهایی ترسیده است. امّا رئوف چادر و روبنده اش را برداشت، تبسمی کرد و گفت: «می دانستم که امشب دعاهایت طولانی تر و استغاثه ات بیشتر است، خانه را پر از نور کردم تا اشتیاقت برای نمازشب و دعا بیشتر شود.»

 

+ سرود سرخ انار - الهه بهشتی

Fatima
۲۰ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۰

عاشورا

شهادت حسین را، زینب باید بخواندمان... و سجاد... و تا ابد مجنون بمانیم، پیش پای این کلام: «اللهم فتقبل منا هذا القربان...» که عاشورا، فصل فصل هاست و وصل ها؛ و کار ما حیرانی و اشک تا نوای: «انّ جدّی الحسین قتلوه عطشانا...»

 

+ فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی

Fatima
۱۹ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۰

مجنون می شوی تا ابد

جان می دهی اگر ببینی شمر راهی قتلگاه است... شمر می رود و جان زینب هم... که خنجری است در دستان شمر... قالب تهی می کنی اگر جابر بگویدت که پیامبر گفت، به قیامت فقط شیعیان علی را به نام پدر می خوانند و باقی به نام مادر، که شرم نباشد از ولادت طهارت... ببین که نعل تازه می زنند... و ورق پاره های قرآن به قتلگاه... و شمر می رود... و جان زینب هم... مجنون می شوی تا ابد، اگر بشنوی که شمر بر سینه و حسین در این کلام: «اکنون هم اگر برخیزی و این قساوت به دستان تو نباشد... شفاعتت را خودم در قیامت...» شمر اما... 

 

+ فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی

Fatima
۱۸ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۰

بندگانِ دنیا

امام می گوید، مردمان بندگان دنیایند... اما کاش آن ها که امروز به مصافند، مسلمان نبودند... کاش نمی گفتند که مسلمانند... کاش دشنام... کاش لااقل به علی دشنام نمی دانند... 

 

+ فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی

Fatima
۱۷ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۰

جنگی که...

مستأصل مانده ام میان میدان، که عمر می رسد: «به ضیافت که نیامده ای حر! مهیای نبرد نمی بینمت، نمی شنوی فریاد پر تکرارم را، که این جماعت به نظم آورم...»

«به راستی می خواهی با حسین جنگ آغاز کنی؟»

عمر بی درنگ می گوید: «نظاره کن که چه می کنم... جنگی که تنها، بریدن سرها و افتادن دست ها آغاز آن است... امروز...»

رهایش می کنم به قصد خیمه ام. چقدر این کلام را می شناسم... بریدن سرها و افتادن دست ها، آغاز آن است... انگار کن دیشب شنیده ام... آن قدر تازه می نماید که گویی به قاعدۀ تسبیح، هزار باره مرورش کرده ام... جنگی که تنها، بریدن سرها و افتادن دست ها، آغاز آن است... از اسب پایین می آیم و به آتش رمل ها می نشینم... بیش از بیست و پنج سال می گذرد... اما از کلام اکنونم، پرجان تر است... همین نزدیکی ها... در مسجد کوفه... علی بر فراز منبر خطبه می خواند... و سخن به این جا رسید... سلونی قبل ان تفقدونی... بپرسیدم، پیش از آن که نیابیدم... از زمین و آسمان ها... و دست بر سینه اش گذاشت... که کان و چشمۀ هر چه علم، این جاست... من نزدیک سعد بن ابی وقاص بودم که برخاست... یا علی! بگو چند مو در سر و صورتم می بینی... بعد این همه سال، هنوز تلخی لبخند علی، کامم به تلخی می نشاند... لبخندی تلخ و لختی سکوت، که فریاد افسوسش، از گوشمان گذشت و تا آسمان رفت... سعد وقاص! در بنِ هر مویت، فرشته ای است که به دوام لعنتت می کند و نفرینت می فرستد... اندیشیدم که شاید به خاطر لجاجت کودکانه ای که در سؤال سعد بود، علی اما گفت... حبیبم رسول خدا مرا این سؤال تو گفته بود... و هم فرمود که پسرت، که اکنون به کودکی در خانۀ توست... بغض در گلوی علی نشست... به جنگ با پسرم حسین بر خواهد خاست... جنگی که تنها، بریدن سرها و افتادن دست ها، آغاز آن است... علی از منبر به زیر آمد... اما شنیدم که می گفت... خدا روی گرداند از آن که با حسین بستیزد...

 

+ فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی

Fatima
۱۶ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۰

واقعه

خودم را به شبث می رسانم: «شبث چگونه شرمت نمی آید، از این که دیروز حسین را بخوانی و امروز مقابلش به ستیز آیی؟»

«من فقط چنین نیستم... بیش از نیم مردان این سپاه چنین اند...»

برآشفته می گویم: «این خیانت را افتخاری نیست... چه یک تن... چه هزاران... باورم نمی آید که بتوانی امروز شمشیر به دست بگیری و...»

«چنان کلام می رانی که انگار اکنون در کنار حسینی... تنها تفاوت من و تو یک نامه است... که آن را هم به پای حماقتم بنویس...»

نزدیک تر می روم، آن قدر که پایمان به هم می ساید: «پاسخی برای سؤالم نشنیدم... مگر تو حسین را برای امارت کوفه نخواندی، چرا اکنون...»

شبث بی حوصله، سپرش را دست به دست می کند: «بلاهت را هم اندازه ای است حر... به حرف دیروز پا بفشارم که امروز، سر به باد دهم؟ خون بهایم را تو باز می دهی؟ نمی دانی که اکنون قدرت به تمامه، از آن امیرمان یزید است؟ معجون جنون سر نکشیده ام که پهن بسوزانم میان سفرۀ رنگین عبیدالله... اگر...»

کلامش نیمه زمین می زنم: «نمی فهمی که نزاع بر سر یک خلخال نیست؟ خون پسر پیامبر...»

شبث اسب هی می زند: «بی جهت جوش و خروش نکن... فرمان خلیفۀ مسلمین است... او هم صلاح و فلاح امت و اسلام، بهتر و بیشتر می داند...»

و می رود. دندان می سایم از این همه حماقت. به راستی نمی فهمند که انجام این واقعه چیست؟

 

+ فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی

Fatima
۱۵ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۰

راهِ بهشت

«ای سپاه خدا، بر مرکب جنگ نشینید و به رزم آیید، که شما را بشارت بهشت است...»

دهانم به خشکی و پیشانی ام به عرق می نشیند. عمر به کدام بهشت بشارت می دهد این سپاه را؟ از جان به یقینم که این بهشت، همان نیست که در سینۀ من هم، بشارتش می شنوم. عمر مگر به چه آیین است، که راه بهشت اش از میان خون فرزند پیامبر می گذرد؟

 

+ فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی

Fatima
۱۴ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۰

بهانۀ زندگی

زهیر و حبیب را رها می کنم و کنار عباس که مقابل خیمه اش نشسته، خیرۀ افق می نشینم، به سکوت. که در آرامش حضورش، عطش و آفتاب و خستگی رنگ می بازد. ناخواسته خاطره ای میان سینه ام جان می گیرد که همراه آمدنش، آرام زمزمه می کنم: «پدرم، قرظه انصاری، تا آن زمان که بود، حکایتی را هزار باره، به قاعدۀ لالایی هر شب، برایم می گفت. نمی فهمیدم چرا چنین پر تکرار، مرور یک واقعه می کند. انگار بزرگ ترین ودیعه و گران بهاترین میراثش را به من می بخشید، آن چنان که به شیدایی، این قصه می خواند...»

عباس هم چنان به سکوت می شنود: «بعد از فاطمه، علی چون تصمیم گرفت برای ازدواج، عقیل را فرا خواند، که شهره بود به علم انساب عرب، پی انتخاب همسر... که زنی را به خواستگاری رود، که پدر و مادرش از خاندان کرامت و شجاعت باشند... از مادر، شیر حیا خورده باشد و از پدر، نان شهامت گرفته... این چنین باشد تا پسرانی بیاورد به غایت دلاوری... علی گفته بود...»

اشک در چشمان عباس می نشیند و بغض در گلوی من می دود: «برای آن روز که حسین تنهاست... و چنین بود که عقیل، مادرت را از بنی کلاب، به همسری علی درآورد...»

چند قطره اشک از چشمان عباس می افتد، تند و پی در پی، و از چشمان من هم. دلم می خواهد بگویم، و چون لوای حسین دست توست، به یقین واقعه چنان که باید می شود... عباس شمشیر بر کمر محکم می کند: «خدا پدرت را قرین رحمتش گرداند، که حکایت به حقیقت خوانده است...»

صدایش طنین همیشه را می گیرد: «فردا در میدان نبرد، به دفاع از حسین، چنان کنم که تاریخِ عرب نه دیده و نه شنیده باشد... که پدرم علی چنین خواسته و گفته است. و مرا جز این آرزویی نیست... تو بگو اصلاً بهانۀ زندگی...»

 

+ فصل شیدایی لیلاها - سید علی شجاعی

Fatima