کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

۳۱ فروردين ۹۸ ، ۰۷:۱۳

اهلِ مشهد

ننه آغا را، ملک در سالن شفاخانه دید که نشسته است با چادری گُل گُلی. او را نگاه کرد. ملک هاج و واج پرسید: "مگر شما با پسرت نرفتی مادرجان؟" 

"نه مادرجان. او با رفیقش رفت." 

"اما یک زن چادری با او بود." 

ننه آغا باز خندید. "چادر ما رو سرش کرد تا دستِ قزاق ها نیفته مادر. با همو پاهاش که شما دیدی؟" 

ملک از خنده یِ ننه آغا و دندان های سالمش خندید. "میام منزلتون و پسرتون رو معاینه می کنم." 

"برات می رُم حرم و دعا می کنم سفید بخت بشی." 

ملک در شناخت این آدمیان تازه کر و گیج بود. "پس چرا خودت برگشتی؟ این چادر رو از کجا آوردی؟" 

"تویِ شهر، چو انداختن که می خوان از سر زنها چادر بردارند. ما با خودمان دو تا چادر برمی داریم." ملک خوب خندید. از این حال چقدر کم داشت. اهل مشهد! مُشک و عنبرند.


+ پاریس، پاریس - سعید تشکری

Bookworm
۳۰ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۴۴

دردِ مردونه

تمام کفِ پا از تاول پُر بود. تاول ها، به حُباب می مانست. دوا گلی ها را رویِ کف پاها سراند. سوزش ... سوزش ... گردِ پنی سیلین را با پنبه به زخم کشید. "می تونستم آروم تر، رویِ زخم هاتون مرهم بذارم. اما دیدم درد مردونه ... سوزِ مردونه می خواد." مهیار از حرفهایِ ملک حَض کرد.


+ پاریس، پاریس - سعید تشکری

Bookworm
۲۹ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۵۰

خواه شاه... خواه گدا!

صدای احمد بهار را، مهیار خوب از زیر کفش کنی می شنید. وقت شکار شاه قلدر ... قزاقِ سواد کوهی است. بیا ... قزاق اینجا خراسان است. بیا قزاق اینجا خانه یِ سلطان است. بیا قزاق ... اینجا از هر جایی که به شکار رفته ای اَهل تر است. شکارگاه گرگان و خانه ی امن کبوتران است. بیا! شاه آمد. صدای چکمه هایش را مهیار شنید. اما نمی دید. فقط حواسش به دوربین عکاسی بود. تا عکس بیندازد. "اعلی حضرت ... با چکمه هایتان نمی شه به پابوس حضرت بروید." مهیار فقط می شنید. شاه بدون چکمه می شود. "تَصدقتان کسی جز شما و سلطان خراسان در حرم نیست، قُرُق است." فقط حرفهایِ احمد بهار را می شنید. سکوت. سکوت. چکمه ها، رویِ پیشخوان کفشدار! مهیار خندید. شاه بی صدا، بی چکمه رفت. حالا فقط شکار بود. مهیار عکس را انداخت. احمد بهار و مهیار رفتند و کفش کنی خالی ماند. رییس تأمینات نبود. رییس شهربانی نبود. رییس قشون نبود. والی یِ تازه نبود. همه جا، قُرقِ حضورِ شاه بود. که راپورت صفحه اوّل روزنامه یِ بهار رسید. از چکمه هایِ رضا شاه روی کفش کن حرم مطهر چه کسی عکس گرفته که شاه مُلتَفِت نشده. و حالا عکس را همه می دیدند. پایِ عکس نوشته شده بود... "همه در بارگاه رضا باید به ادب بروند. خواه شاه ... خواه گدا!"


+ پاریس، پاریس - سعید تشکری

Bookworm
۲۸ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۲

خواب

خواب خدا خواسته، بیداری دارد آقا جان. اما وقتی خودت را به خواب بزنی، کسی نمی تواند بیدارت کند.


+ پاریس، پاریس - سعید تشکری

Bookworm
۲۷ فروردين ۹۸ ، ۱۹:۱۰

شعر برای شاهِ ایران

سرداری و بیات به او گفته بودند اگر در هزاره ی فردوسی برای شاه ایران شعر بگوید؛ به خانه ی خدا می رود و گرنه بر می گردد به محبس. اگر پایش می لغزید. اگر دلش را به سنگِ سخت می داد و می شد یکی از بادمجان های دور قاب... با خود می گفت و می رفت. مگه این راه سخت را هزار بار ... هزار کرور آدم مثل او نرفته بودند. یک بار شعر بگو؛ هزار بار در خانه ی خدا طواف کن. مگر شعر صنعت نیست؛ مردِ صنعت کار کهن! صنعت شعر، کار اوست. مگر سنگ تراش سنگ را نمی تراشد. یکی می شود سَنگ و ستون حَرم. بقیه سنگِ لَحد و سنگ مَوال و سنگِ سقفِ خانه یِ اغنیا. نمی شود مگر؟ سنگِ خانه یِ شاهان را چه کسی می تراشید؟ چه کسی از سنگ تراش می پرسد چرا برای ستمکار سنگ تراشیدی؟ مَگر و هزار مَگر و اگر و چون و زیرا.


+ پاریس، پاریس - سعید تشکری

Bookworm
۲۶ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۳۱

قزاق

روزها، حکم سرداری بود و شب ها حکمِ اصغر قزاق. این بار لباس قزاقی کار سازتر بود. دوسیه برای مردم می دوزند. داغ و درفش و موش و گربه بازی و واق واقِ سگ و پاچه گیری و سر دیفال، مثل شغال روی دو پا می نشست و پَروار می شد. تا خبر رسید. مثل برق و باد. مثل اَلو. تو باغ استانداری باید قزاق ها، مواجب بگیرها و هر چی بود و نبود با زنان شان، سر برهنه بروند. قصابِ قزاق، غیض کرد و زن و بچه شو فرستاد به جایی که دست گرگ نرسه. خودش افتاد به تویِ چاه شغاد! در هولی شَم، تخته کوب کردند. اصغر دله شد اصغر بیچاره و زوزه کشیده بود، دال شد. دال بود، قاق شد. قاق بود .. بره شد. بره بود؛ سگ شد. سگ بود، شغال شد. روباه شد؛ تا لب حوض سرشو بریدند. سرداری حالا جای اصغر دله؛ غلام پشمی رو گذاشت جاش عمو جان. اصغر شد ماهی. نه ماهی یِ تنگ بلور شد، ماهیِ ته حوضِ لوشِ کوهسنگی. بعد هم از ته استَخلِ کوهسنگی لای روبی کردند و انداختنش روی تخت غسالخانه و رفت به لَحَد. بی اسم و رسم مُرد. مثل یزید. مثل خولی.


+ پاریس، پاریس - سعید تشکری

Bookworm
۲۵ فروردين ۹۸ ، ۰۶:۴۶

جنگجوی شش ماهه

آن جنگجو هنوز 

گویا بلد نبود 

بر پا بایستد

بر روی دست های پدر آمد 

آن جنگجو هنوز

صحبت بلد نبود 

پس با زبان گریه رجز سر داد 

آن جنگجو هنوز 

آن قدر بچه بود 

که توی خیمه ها زره ای قد او نبود 

آن جنگجو هنوز 

شش ماهه بود که

با آبروی حرمله بازی کرد


+ به خط کوفی ننویس - احسان پارسا 

Bookworm
۲۴ فروردين ۹۸ ، ۱۹:۳۲

ما که را کشتیم؟

پیرمردی شامی از یک جنگجو پرسید:

ما که را کشتیم؟ 

جنگجو مغرور پاسخ داد: 

سرور جمع جوانان بهشتی را 

شیر نخلستان یثرب را 

مرشد زهاد و پیر عابدان مکه را کشتیم... 

مرد شامی باز هم پرسید: 

ما که را کشتیم؟ 

جنگجو این بار پاسخ داد:

مادر او حضرت زهرا 

سرور زن های عالم بود 

 علی بن ابیطالب 

شیر بدر و خیبر و خندق 

اولین مرد مسلمان در میان خلق 

مرشد و بابای او بوده ست

و خلاصه این که پور رسول الله

خاتم پیغمبران از عهد آدم بود 

مرد شامی بغض کرد و باز هم پرسید: 

ما که را کشتیم؟ 

جنگجو این بار سر خم کرد و با گریه 

گفت: واویلا 

ما حسین بن علی را... آه! 

ما که را کشتیم؟


+ به خط کوفی ننویس - احسان پارسا 

Bookworm
۲۳ فروردين ۹۸ ، ۱۶:۴۶

نمازِ ما

حضور قلب چه سخت است 

نماز ما یخچال 

نماز ما بازار 

نماز ما بچه 

نماز ما، ای وای. 

غذای من سر رفت 

حضور قلب چه سخت است 

میان جنگ چگونه نماز خواند حسین؟!


+ به خط کوفی ننویس - احسان پارسا 

Bookworm
۲۲ فروردين ۹۸ ، ۱۷:۱۵

گِله

پیامبر گله ها را گوش می کند 

حسین برمی شمارد:

اول: نامه ها... 

دوم: خیمه ها... 

سوم: ... 

بغض پیامبر می شکند 

انگشتت کو؟!


+ به خط کوفی ننویس - احسان پارسا

Bookworm