کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۹ مطلب با موضوع «امام حسن علیه السلام» ثبت شده است

۲۴ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

مزار

«برادرم! حسین جانم! بعد از آن که جان تقدیم خدایم کردم و چون غسلم دادی و کفن پوشاندی و بر تابوتم نهادی؛ بر سر مزار جدمان رسول خدا ببر تا آنجا دفنم کنی؛ که سزاوارترم از کسانی که اکنون کنار اویند...»

عمو دست پدر را میان دستانش می گیرد و آرام اشک... «اما اگر عایشه و دیگرانی مانع شدند، سوگندت می دهم به خدا و رسول، که قطره خونی ریخته نشود و مرا جانب مزار جده ام فاطمه بنت اسد ببری و همان جا مدفون کنی... تا پیامبرمان را ملاقات کنیم و شکایت ببریم از ظلمی که این امت بعد از او، بر ما روا داشتند...»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۲۳ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

حلال و حرام

«آگاه باش که در حلالِ اموال حساب است و در حرامش عقاب و در شبهاتش عتاب، پس دنیا را پیش چشمت برابر مرداری قرار بده که به وقت ناچاری و ناگزیری از آن برگیرند... تو هم به کمترینِ کفایتت از دنیا برگیر، که اگر حلال بود، زهد ورزیده ای و اگر حرام بود تو را عتاب و عقابی نیست...»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۲۲ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

مسموم یا مقتول

امام، خیرۀ تشت خون آلود: «به خدا سوگند، ما دوازه امام را با پیامبر عهدی است بر ولایت، و هیچ یک از ما نیست مگر مسموم یا مقتول...»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۲۱ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

لعنت

می گوید: «من حسنم و پدرم علی بن ابیطالب و تو معاویه و پدرت صخر؛ مادر من فاطمه و مادر تو هند؛ جد من رسول خدا و جد تو عتبه بن ربیعه؛ جده من خدیجه و جده تو فتیله... پس لعنت خداوند بر او که ذکرش زشت تر و نسبش پست تر و شرش در گذشته و آینده بیشتر و کفر و نفاقش قدیم تر و ریشه دارتر است...» 

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۲۰ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

نه اسیر و نه در بند

حیرت زده نامه را می خوانم، دوباره و چندباره؛ باورم نمی آید از بازی حسن... زمزمه می کنم: «گفتمت که با همه عقل در ستیزیم... ببین چگونه خاکسترنشین مان کرد...»

میان کلام معاویه، بغضی است: «عجب حماقتی مرتکب شدیم... عجب بلاهتی...»

و اشک می دود در چشمانش، باورم نمی شود... گریه معاویه را می بینم. «چه آسان، بازی باخته را به برد بدل کرد... ما چه آسان تر، میدانِ پیروزی مان واگذاشتیم... بیراهه شد راه انتقام مان... تیرمان به سنگ نشست و باز، برای همیشۀ تاریخ، ننگ ابناء الطلقاء ماند برای فرزندان امیه...»

من هم کنارش بر زمین می نشینم. انگار ماتم زده یتیمی: «در تمام عمرم چنین فریب نخورده بودم...»

خشم هم به اندوهم افزون می شود: «حسن تنها یک تیر در کمان داشت، اما با همان، چند نشانه زد. نه به جنگ ابتدا کرد، نه تن به اسارت ما داد...»

معاویه باز عصبی می خندد: «آنچه بیشتر آتش می زند بر دلم... خودش هم صلح را نپذیرفت... بار ننگش را بر دوش مردم گذاشت و... وای عمرو... ببین که در سیاست هنوز کودکیم... می توانست بی خطبه ای، صلح نامه بنویسد و... اما... نه اسیر ما شد، نه در بند مردم...»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۱۹ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

صلح نامه

بسم الله الرحمن الرحیم. 

حمد خدایی که عزت می بخشد هر که را بخواهد و ذلت هم. اما بعد؛ این صلح نامه ای است میان حسن بن علی بن ابیطالب و معاویه بن ابی سفیان، که حکومت واگذار می شود به معاویه تا به حکم خدا و سنت پیامبر عمل کند، به پنج شرط:

اول: برای خود جانشین نگمارد و حکومت بعد از او، از آن حسن بن علی باشد.

دوم: ناسزا و دشنام و لعنت امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب ترک کند، در قنوت و در همه حال؛ و امر دشنام هم، از والیان بردارد.

سوم: مردم، در شام و عراق و یمن و حجاز و یا در هر کجا، در امان باشند و هیچ کس به کردار گذشته اش مؤاخذه نشود و اهل عراق به کینه رفته، عقوبت نبیند.

چهارم: اصحاب و یاران و دوستداران امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب، به هر سرزمینی، در امان باشند و بیمناک جان و مال و زن و فرزند نباشند.

پنجم: معاویه در نهان و آشکار توطئه ای علیه اهل بیت پیامبر نکند و خود را امیرالمؤمنین نخواند.

والسلام.

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۱۸ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

فریادِ صلح

امام پر غم از منبر به زیر می آید و همچنان فریادهای «صلح» و «زندگی» میان مسجد، که کنارش می روم: «چرا صلح؟ وقتی دشمن از ما چنین می خواهد، یعنی حکماً به صلاح ما نیست. شرط اول دشمنی همین است... آن نکنیم که او می گوید و می خواهد...»

امام عبایش را مرتب می کند و از مسجد خارج می شود و من هم به دنبالش. «او هم همین می داند، که چنین می گوید... اکنون مخالفت با خواسته اش، در حقیقت پذیرش خواسته پنهانش است.»

گنگ و متعجب، کنار امام قدم برمی دارم: «این صلح اما، خفت و خواری می شود برای شیعیان...»

امام دستم را می گیرد و شمرده در گوشم زمزمه می کند: «افزون بر شکست اکنون معاویه؛ اگر چنین نکنم، شیعه ای بر خاک نمی ماند، مگر کشته و به خون غلطیده...»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

بی وفایان

«چگونه می اندیشید یابن رسول الله؟»

امام آهی می کشد که اشک می دود به چشمانم: «گفتمت... این جماعت با بهتر از من وفا نکردند، او که علی بود و جان رسول و برادر و وصی اش... با من چگونه وفا کنند؟»

بغضم را فرو می خورم: «جنگ چه می شود؟ بدون سپاه و چنین تنها؟»

امام نامه ها را کناری می زند: «ما جنگ آغاز نکردیم که طالب ادامه قتال باشیم، به قصد دفاع خروج کردیم...»

«اما حق شماست خلافت و حکومت و...»

امام پای زخم خورده را کنار نامه ها پیش می آورد: «پدرم را هم همین حق بود عدی، اما چون یاوری نیافت، سکوت اختیار کرد... اگر چه خار در چشم و استخوان در گلو... چگونه به جنگ شویم با سپاهی که جنگ نمی خواهد؟»

محکم و بی تردید می گویم: «ما که هستیم، اگر چه کم و بسیار هم کم...»

لبخندی به چهره امام می آید: «نتیجه جنگ و ستیز ما، که بسیار اندکیم، در برابر بی شمار شام چه خواهد بود؟ از دست دادن همین اندکی که شمایید و بازماندگان اصحاب پدرم علی و...»

غمی به ناگاه میان کلام امام: «و ریختن خون همه شیعیان ما... افزون که معاویه از این جنگ، بیش از حکومت عراق می خواهد و... نمی دهیمش...»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۱۶ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰

نیکوتر

کنیز بیرون نرفته، شاخه گلی وحشی، پیش پای امام می گذارد: «کنار راه دیدمش، زیباست اما ناقابل، دوست داشتم تقدیم شما...»

چهره امام به لبخندی می شکفد: «عاقبتت به خیر. برو که در راه خدا آزادی...»

کنیز خندان و شاد می رود... من هم با کمی لبخند و بیشی تعجب رو به امام می کنم: «گلی وحشی و بیابان رو... چه برابر با آزادی اش؟!»

امام دست روی زانویم می گذارد: «خدا چنین ادبی عطا فرمودمان که «اذا حُیّیتُم بِتَحیّه فحیّوا باحسَن منها»، چون موهبتی دادندتان، به نیکوترش پاسخ دهید... و برای او آزادی اش، نیکوتر...»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima
۱۵ آذر ۹۸ ، ۱۵:۵۴

کنارِ نامِ خدا

معاویه راه می رود و صدایش حالا به فریاد: «ابوبکر خلیفه بود، روزگار را حرام کرد بر خودش و رعیتش، مُرد و نامش هم با خودش زیر خاک رفت. عمر هم، ده سال بر گرده مردم سوار بود، او هم مُرد و نامش هم با خودش دفن شد...»

متعجب نگاهش می کنم. می فهمد که منتظر ادامه ام. «اما محمد...»

انگار خسته، خودش را رها می کند روی تخت: «سال هاست که مرده اما... اما نامش را تا کنار نام خدا بالا برد...»

آه بلندی می کشد: «عجب همتی داشتی محمد! که اکنون هر روز بر سر مأذنه ها، نامت را بعد الله فریاد می زنند.»

 

+ حاء. سین. نون - سید علی شجاعی

Fatima