کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
۱۸ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۱۶

دیوانگان در پاییز

مجالس مذهبی، چه برای جشن و چه برای سوگواری، درهای بازند؛ غالبا بی هیچ دربان و بازرسی که از نسبت یا سابقه ی تو با صاحب مجلس، پرس و جو کند. همه پذیرفته اند و این «همه» حتی مرزهای معمول عرف را هم در می نوردد و به آدم هایی می رسد بیرون از قلمرو محدود پذیرش و تحمل ما؛ آدم هایی که معمولا از آن ها پرهیز می کنیم و جدا می ایستیم. روایت آرش سالاری از یکی از روضه های خانگی، روایت مواجهه با همین مرزها است.

پدربزرگ با دیوانه ها مهربان بود و عمو با آن ها شوخی می کرد. با آن مشتری های ثابت روضه های هفتگی؛ وفادارتر از همه ی همسایه ها، همه ی شاگردها، همه ی فامیل ها. روضه ها میزبان مهربان دیوانه ها بودند و روضه ی پدربزرگ یکی از مهربان ترین هایشان بود، به خاطر خودش و ویژگی هایی که آن خانه و آن آدم ها داشتند، در آن سال ها.

روضه ی کوچک آن خانه نیم ساعت مانده به مغرب شروع می شد با روشن شدن چراغ ها و سماورِ به دست عمو، و یک ساعت بعد از نماز هم تمام می شد با رفتن آخرین مهمان ها. روضه های هفتگی، نه شبیه مجالس هیئتی اند و نه شبیه مجالس عمومی. وقتی قرارشان گذاشته می شود، بخشی از زندگی روزمره می شوند؛ یک چیز معمول مثل سر زدن بچه ها به خانه ی پدرشان در لابلای روز و هفته، و نه مهمانی آمدن فامیل. پس هر چیزی که متمایز کننده باشد و مناسبتی و خلاف زندگی روزمره، درش جا ندارد. نه از کتیبه و پارچه ی سیاه خبری هست و نه از مداح و سینه زنی. همانطور که پذیرایی اش هم فقط چای است – که همیشه در خانه هست – و نه شام که مال مهمان است. محور مجلس، به جای تاریخ و مناسبت به خصوص، خودِ برگزارکننده است و جهان شخصی اش؛ آن یک روزی که در هفته مشخص می کند و آن حرف هایی که انتخاب می کند تا در مجلسش زده شود و آن آدم هایی که به خاطر سلیقه ی او در مجلسش حاضر می شوند، برای دیدن یکدیگر؛ دیدن آدمهایی که به خاطر صاحب مجلس آمده اند. همه ی این ها اختیار و اثر گسترده ای می خواهد که طبیعتا هر کسی ندارد، پس هر کسی هم نمی تواند روضه ی هفتگی داشته باشد. و پدربزرگ آن را داشت، همانطور که اجدادش داشتند و آن روضه را پایه گذاشتند تا به او برسد. تا آن سال های آخر که نه پدربزرگ و جهانش، که جهان و نظم و قواعدش طوری پیش رفت که دیگر آن چیز باقی نمانَد. نتواند بماند.

دیوانه ها در تمام این سال ها همیشه حاضر بودند و هیچ وقت مشکلی درست نمی کردند. با اینکه نظم و آئین مجلس و ماهیتش را درک نمی کردند، به شکل عجیبی صورت آن را رعایت می کردند. انگار خودشان را مجبور می کردند. سختی می کشیدند و تلاش می کردند. در نبودن قدرت درک، با قدرت تقلید. فقط با تکیه بر یک دانسته ی خیلی خیلی بسیط، مثلا شبیه اینکه «اینجا مال خداست، باید مواظبش باشیم» یا «روضه ی امام حسینه». لحظاتی بود که ما با عقل بچگی مان می ترسیدیم که الان آبروریزی می شود، ولی بزرگترها با آرامش ناشی از تجربه ای که ما نداشتیم، فقط نگاه می کردند و آن لحظه می گذشت: مثلا یکی شان برای جمع کردن استکان ها بلند می شد یا با صدای بلند با مداح همخوانی می کرد. کسی جلویشان را نمی گرفت و آن ها ترسان و خائف، یک تک استکان را با دو دست محکم می گرفتند و آهسته و با دقت، انگار که وظیفه ای تاریخی و سرنوشت ساز، تا آشپزخانه می بردند. ذکر «حسین»ی که مداح طلب می کرد را با صدایی بلند و لرزان جواب می دادند و زیر چشمی به مداح نگاه می کردند تا رضایتش را از ادای وظیفه شان ببینند. آن لحظات کوتاه به خصوص در روضه، لحظات خروج مجلس از یک طرفگی که جایی باز می شود برای «دیوانه»ها تا با نشان دادن واکنشی یا ایفای نقشی دخیل بشوند، برای آن ها تنها لحظات زندگی شان بود که می توانستند در حرکتی اجتماعی شریک شوند. چه کمک کردن، چه همخوانی، که هر دو در روضه، قاطی شدن محسوب می شدند و همه دوستشان دارند. و آن ها این لحظات حساس را با تمام سختی ای که برایشان داشت، به طرزی هنرمندانه بدون مشکل می گذراندند. یا دقیق تر، روضه این لحظات حساس را هنرمندانه به سلامت می گذراند. انگار این روضه بود که حادثه های کوچک را در سایه ی خودش می گرفت و همه را در خودش تحلیل می برد بدون اینکه خشی به درخشش اش بیفتد: مثل وقتی که صدای میکروفون قطع می شد و مجلس نظمش از بین نمی رفت، یا وقتی که بچه ای با صدای بلند جیغ می زد ولی حواس ها پرت نمی شد، یا وقتی که ما موقع پذیرایی کردن سینی چای را برمی گرداندیم روی مردم و همه زیر لب آرام می گفتند «چیزی نشد، عیبی نداره.»

به چهره و عادت می شناختیم شان. به آن طرز خاصی که هر کدام شان داشتند و برچسب شان بود اما توی دلمان به همه شان می گفتیم «دیوانه». قصد بدی البته نداشتیم. حتی شاید این زیباترین اسمی بود که در آن فضا و از آن منظر، می توانستیم روی آن آدم ها بگذاریم. بهتر از اسم های فنی و پزشکی متاخر. شاید به خاطر سادگی و کلی بودنش. انگار اسمی انتزاعی باشد برای یک واقعیت خارجی، که ناظر به هیچ ترجیحی نیست. یک صفت، بدون هیچ توضیحی که احتمالا نزدیک است به آن نگاه فطری ای که قبل از آشنایی با اصطلاحات داشته ایم: تقسیم به شبیه ما و غیر شبیه ما. ماها و دیوانه ها، که شبیه ما نیستند. همین. بدون هیچ خط مشخصی که آدم این ورش سالم باشد و آن ورش ناسالم. ملاک مان چه بود که یکی می شد دیوانه و یکی صرفا عجیب و غریب؟ لباس پوشیدن بود و حرف زدن و سلام کردن هم. بیشتر از حد یا کمتر از حد. انجام دادن این ها به یک شکل خاصی که طبیعتا اسم نداشت. یک مرز بی نام و رنگ که فقط حسش می کردیم و دلیلی برایش نداشتیم.

می شناختیم شان، ولی ازشان فاصله می گرفتیم. تا سلام می کردند سریع جواب می دادیم و بعد می رفتیم یک طرف دیگر. تا در اتاقی باهاشان تنها می شدیم بهانه ای جور می کردیم و طوری که به شان برنخورد – برایشان امکان بر خوردن قائل بودیم و چقدر همیشه از این برخوردن می ترسیدیم – از اتاق می زدیم بیرون. تا یکی شان به مان نزدیک می شد، آرام پا تند می کردیم و می رفتیم پیش بچه های دیگر فامیل که نمی شد به شان گفت بچه ولی بالاخره نزدیک ترین آدم های در دسترس بودند؛ دو سه پسر فامیل خیلی بزرگتر که با ترکیبی از مهربانی و شیطنت تحویل مان می گرفتند و باهامان شوخی می کردند و می گذاشتند کمیک های آخر دانستنیها را بخوانیم. در توافقی نانوشته از دیوانه ها می گریختیم. به شکلی نامحسوس، با دلیلی نامعلوم. لابد ناشی از آن شعبه ی غریزه ی بقا که در کودکی هنوز حاکم است و انسان را از هر چیزی که شبیه خودش نباشد بر حذر می دارد.

توی دل مان می گفتیم «دیوانه» ولی هیچ وقت این را به زبان نمی آوردیم. حتی وقتی که می خواستیم با هم درباره شان حرف بزنیم. معمولا چیزی در موردشان نمی گفتیم اما وقت هایی هم بود که ناگزیر باید به شان اشاره می کردیم، مثل وقتی که می خواستیم آمدن شان را خبر بدهیم تا برایشان چای ببرند. اینطور وقت ها از ضمیر استفاده می کردیم. ضمیر موصول بدون صله: «آن آقایی که...» و آن سکوت از صله که معنایی بیشتر از هر توضیحی داشت. به آنها با اشاره نکردن اشاره می کردیم، تا این سرنوشت محتوم آن ها در هرگز دیده نشدن، حتی در روضه هم باقی بماند. چیزهایی که حتی روضه هم نمی توانست عوض شان کند و فقط می توانست با مهربانی کردن جبران شان کند. سمت تاریک قراردادهای سخت آدم ها که زور هیچ کس به شان نمی رسد.

«آن آقایی که» پدربزرگ را با اسم کوچک صدا می زد و تمام هفته منتظر شب روضه بود و پدر پیرمردش را ذله می کرد تا ببردش و اگر یک هفته روضه نمی آمد بدحالی اش کل آن هفته حاد می شد. پدربزرگ نوازشش می کرد در برابر پدرش که بهش سخت می گرفت و خیلی بعدتر، در آن روزهای آخر که پدربزرگ در اتاقی دیگر در سکوتی دائم در بستر بیماری آخر بود، نیمی از عطشش به روضه فقط به خاطر این بود که قبل یا بعد یا وسطش از اتاق های روضه بزند بیرون و برود بالا سر پدربزرگ و آرام نوازشش کند. با آن دست های بزرگ، در سکوت شگفت انگیزی که هر دو با هم درست می کردند. تنها کاری بود که در عمرش با کسی کرده بود، همانطور که تنها کاری بود که پدربزرگ در آن روزهای عمرش با کسی می کرد.

«آن آقایی که» می رفت نزدیک منبر می نشست و تا شیخ منبر را تمام می کرد، هجوم می برد و میکروفون را می گرفت و شروع می کرد به شعر خواندن با صدایی که هیچ کس نمی توانست حتا یک کلمه اش را بفهمد. عاشق خواندن بود و می شد از تک تک کلماتش فهمید که خواندن برایش چه حسرت ابدی و ازلی ای بوده. از تک تک هجاهایی که خودش را تا حد نفس بریدن به زحمت می انداخت تا بتواند بگرداندشان و آوازشان کند. آواز یا مداحی؟ عاشق قدرت روضه و دست بردن به احساسات مردم بوده، یا عاشق تماشای لذت بردن آدم ها از بازی های صدایش؟ ما نمی توانستیم بفهمیم و آن ضعیف ترین دستگاه ادراکی جهان هیچ وقت راه بهش نمی برد. دستگاهی که همه ی هنرش این بود که بعد از مدتی الگویی استخراج کند و بفهمد که او هر بار این کار را خواهد کرد پس هر بار بلافاصله برود و میکروفون را خاموش کند: دستگاه ادراکی عمو. آن دوران دوم. عمو با دیوانه ها بد نبود، درکشان می کرد، ولی پدربزرگ نبود. شاید از سر همان تفاوت ظریف میان مهربانی کردن و شوخی کردن. که باعث می شد حفظ حرمت مجلس را ترجیح بدهد به امکان لذت بردن آن عاشق مداحی. تفاوتی که میان ملاک های آقازادگان و آقایان وجود دارد؛ محوریت حرمت یا آیین هسته ی تفاوت دوران ها.

«آن آقایی که» کور بود و پدربزرگ همیشه بهش پول می داد و بعد که پدربزرگ رفت در آن سال های کمرنگی خانه و عمو مقید بود به ادامه دادن آن رسم تا نمی دانم کی از باقی مانده های جهان اساطیری ای بود که در آن خدا به دیوانه ها در قبال چیزی که ازشان دریغ شده بود موهبتی می داد شبیه سوپر پاوری که قهرمان های فانتزی در بازی ها و فیلم ها داشتند. و موهبت و سوپر پاور او این بود که با لمس کردن پول ها مقدارشان را تشخیص می داد. مورد مصرف اصلی اش وقتی بود که عمو به شوخی بهش کم پول می داد. دست می کشید و بعد با زبان نامفهومش اعتراض می کرد تا وقتی که همان رقم همیشگی را می گرفت. به ما و عقل کوچک مان نشان می داد آن حرف مشهور که کورها گوش های قوی تری دارند، ظاهرا تمام حقیقت نبوده و آن ها باقی حواسشان هم قدرتمندتر است؛ تا مراقب عموها باشند که سنت پول دادن به «دیوانه»ها را، بخش مهمی از هویت روضه های هفتگی را، خدشه دار نکنند. و مگر همین خرده سنت ها نیست که در کنار هم روضه های هفتگی را از یک مجلس خصوصی، به یک اتفاق عمومی در یک فضای خصوصی تبدیل می کنند؟ چیزهای کوچکی که به مرور شکل می گیرند و آن لحظه و آن مکان را در شهر نشان دار می کنند: فقرایی که می دانند آن جا پول خواهند گرفت. شیرینی فروشی که می داند هر هفته باید شیرینی روضه را آماده کند. شکل خاص پذیرایی. جای خاصی که پدربزرگ می نشیند. چیزهایی که اولش هیچ قراری سرشان نیست و برخلاف رسوم و سنت های فراگیر مجالس عادی، خیلی عادی و بدون قصد انتخاب می شوند و خودشان با گذر زمان، تحت تأثیر عنصر تداوم هفتگی، به مرور به سنت های کوچکی تبدیل می شوند که رنگ و بوی آدم ها را دارند. مثل رابطه ای که عمو می ساخت با فاتح پادرازی فروش که همه اش بین خودشان بود و سال ها باید می گذشت تا بعد – خیلی بعد که وقت تعطیلی روضه بود – ما برگردیم و از بیرون، گذشته را نگاه کنیم و تازه برای اولین بار آن را ببینیم و رویش اسم بگذاریم. یا جایی که پدربزرگ می نشست، در آن گوشه ی زیرزمین، کنار در، که از بیرون دید نداشت و بعد از وارد شدن هم دید نداشت؛ طوری که بشود میزبان آن مجلس حساب نشود. و آنقدر یک نفره بود که با ننشستن او، آن سنت هم از بین رفت. ربط ها و نخ هایی که همینطور در هم تنیده می شدند و می رفتند تا جاهایی که ما هرگز نمی تواسنتیم حدسشان بزنیم، مگر روز آخر که آخر بودنش نور انداخت روی همه ی آن گذشته. همه ی آن علل و معالیل و نخ ها و ربط ها. همان ها که منجر به آن «آخر» شده بودند، با بودن یا نبودنشان.

«آن آقایی که» پایش درد می کرد و این اواخر که بعد از دوران پدربزرگ، زیرزمین را از روضه گرفته بودند و روضه را آورده بودند به دو تا از اتاق های طبقه ی بالا، نمی توانست از پله ها بالا بیاید. اگر چایی که بهش می دادیم به اندازه ی کافی داغ نبود، نمی خورد و پسش می داد. با این ترجیع بند ثابت که «چای سرد مزه ی دوا می ده.» حرفی که کافی بود فقط یک بار در آن موقعیت از آن زبان در بیاید تا برای همیشه در ناخودآگاه کودک ما جا کند و دیگر هیچ وقت نتوانیم لب به چای سرد بزنیم. آن اصرار بر کیفیت و جزئیات که انگار فقط بچه ها می فهمندش و دیوانه ها، و نه هرگز بزرگترها و آدم های معمولی روضه.

شیخ از همان بزرگترهای روضه بود که دیوانه ها را درک نمی کرد و به جهان شان تن نمی داد. چای ریز آن روضه بود و دیرپاترین عنصر و امضای تاریخی آن که از زمان پدربزرگ مانده بود و تا آخرین روز دوران عمو هم سماور را روشن نگه داشت و آخرین شب روضه ی آن خانه با او تمام شد، همانطور که با او شروع شده بود، که باستانی بود و ابعادی ورای آن خانه و روضه ی چهل ساله داشت؛ او یادگار دوران نجفِ این روضه بود در خانه ی جد، و نسبش به آن آشنایی های قدیم می رسید. گذشته ای لایه لایه در آن حریم مقدس و ممنوع آبدارخانه یا آشپزخانه؛ مرکز ثقل نامرئی روضه ها که بزرگترین توطئه ها و نقشه ها، پنهان ترین خبرها و قرارها، در آنجا شکل می گرفتند و به زبان می آمدند، در نجواهای اخفاتی حین منبر و روضه. و او ناظم و ناظر همه ی این ها بود؛ هویتی که او را روئین تن می کرد در تاثر از جهان بیرون، حتا با اینکه در آن سال های آخر، تکه تکه حکومتش را از دست داده بود و آن دژ مستحکمش، آشپزخانه ی بزرگ زیرزمین که از هر طرفش به یک جای خانه راه داشت، در دوران عمو تبدیل شد به گوشه ای یک متری از یک راهرو که در آن همه ی کارهایش را بکند و روضه را بچرخاند. آنقدر که دیگر آن سماور بزرگ درش جا نشود و تن بدهد به کتری.

شیخ به دیوانه ها تن نمی داد. چای آن آقایی را که می گفت «چای سرد مزه ی دوا می ده» عوض نمی کرد. تا ما دلمان بگیرد و تا آخر شب دل گرفته بمانیم و بعدش مخفیانه و به اسم کس دیگری، برایش چای داغ ببریم. لحظه ها و نقطه های کوچکی بود، خیلی کوچک که حتی می شد در وجودشان شک کرد، که در آن ها خودمان مچ خودمان را می گرفتیم و جلوی خودمان لو می رفتیم که نمی توانیم آن طوری باشیم؛ نمی توانیم آن ها را نبینیم همان طور که اسمشان را نمی بریم. در آن یک شب، در آن موقعیت، ندیدن شان محال بود، حتی اگر خودمان نمی فهمیدیم که داریم می بینیم شان و داریم راهشان می دهیم به ذهن مان. آن ها همیشه بچه ها را دوست داشتند و من همیشه به شان فکر می کردم. به آن آلودگی لباس ها. به آن فراموش شدگی. به آن دیده نشدن توسط هیچ کس. به آن جمع شدن شان دور شمع روضه. به آن لذت آشکار چشم هایشان وقت گریه کردن با بقیه، وقت تعارف چای و شیرینی، که عمو آن ها را هم حساب می کرد و جلویشان خم می شد و با احترام پیش دستی می گذاشت. جادوی یک شبه ی ما در حق آنها، ظاهرا تناقض آمیز بود: ازشان می گریختیم، به شان هویت هم می دادیم. اما در واقع روضه بود که به شان هویت می داد. نشان به آن نشان که وقتی آن خانه با پدربزرگ رفت و روضه تعطیل شد، جادوی ما هم به پایان رسید.

دیوانه ها انگار روضه ها را بو می کشیدند و پیدا می کردند. آن یکی که معدن قصه های شگفت انگیز زندگی روزمره ی شهر بود، برایمان قصه یکی شان را تعریف کرد. یک وقتی از او پرسیده بود که چطوری همیشه این قدر دقیق می داند کِی در حسینیه مجلس هست؟ و او گفته بود هر روز ظهر می رود پشت در حسینیه و گوشش را می چسباند به کنتور گاز. اگر کنتور با سرعت جلو برود، می فهمد که دارند غذا می پزند، پس آن شب مجلس خواهد بود! اما این شوق به حضور و جا نماندن چیزی بود ورای شوق به غذا، که پشت آن پنهان می شد. آنها چیزی را بو می کشیدند که برایشان خیلی بیشتر از غذا بود. همانطور که ما آن زمان همه جا بو می کشیدیم و بچه های هم سن را پیدا می کردیم و بعدتر همه جا بو می کشیدیم و کتاب ها را پیدا می کردیم، یا استادها یا دوست ها یا دوست داشتن ها؛ چیزهایی که فکر می کردیم تنها معنا دهندگان زندگی مان هستند. برای آن ها هم روضه یک جلسه یا تفریح یا مهمانی نبود. همه چیز بود. تنها لحظه ی معناداری زندگی که از نگاه قانع و بی توقع آن ها، خلاصه می شد در اینکه جایی از زندگی آدم ها پذیرفته بشوند. یکی باشند مثل همه، که گریه می کند، چای روضه می خورد، و مهمتر از همه، مورد احترام قرار می گیرد؛ هر چه بودند، آن یک شب مهمان بودند، نه مهمان پدربزرگ، که مهمان روضه، پس محترم بودند. آن یک شب، شب به رسمیت شناخته شدن شان بود؛ جبران موقت دِین عقب مانده ای که بقیه به آن ها داشتند به خاطر حذف کردنشان از جامعه.

روزی که می خواستند پدربزرگ را دفن کنند، ترتیب کارها طوری پیش رفت که برای اولین بار با یکی شان تنها شدم؛ با «آن آقایی که» پدربزرگ را با اسم کوچک صدا می زد. باید همراه او، ماشین عمویم را تا جایی می بردم. اولش از تنها شدن با او می ترسیدم. شاید هم آنقدر عقل رس شده بودم که نترسم و فقط نگران مدیریت کردن او داخل ماشین بودم. یا اینکه هنوز آنقدر عقل رس نشده بودم که نتوانم در مورد ترسم خودم را گول بزنم و این پوششی بود برای توجیه آن ترس. اولین تدبیرم برای مدیریت ترس یا موقعیت این بود که هم با او حرف نزنم و هم تا حد امکان سریع بروم و زودتر ماجرا را تمام کنم اما در عمل کار این طور پیش نرفت: او شروع کرد به صحبت کردن، آن هم با پرسیدنِ سوال های مستقیم و من که دومین تدبیرم ناراحت یا عصبانی نکردنش بود، به خاطر تصوراتم از آن آدم ها و ناراحتی شان، چاره ای جز جواب دادن نداشتم تا وضع از بد به غیرقابل کنترل تبدیل نشود. و آنجا بود که شگفت زده شدم. بعد از اینکه سوال های اول و دومش را با سرهم بندی و جواب های بله، خیر از سر باز کردم، شگفت زده شدم از دیدن طرز ادامه پیدا کردن سوال ها و جلو رفتن نگاهش دنبال جواب ها. از دیدن برداشت ها و شنیدن حرف هایی در مورد خودم، آدم های خیابان، آن خانه و مرگ پدربزرگ، از زاویه ای که هیچ وقت ندیده بودم و هرگز نمی توانستم ببینم. آن زاویه ی خاص کم نوری که مفاهیم برساخته ازش حذف شده اند و فقط نوعی تحلیل ارگانیک صددرصد عقلی درش حاکم است. آن گونه ی دیگر انسانیت، آن راه دیگر تکامل در رشد مغز انسان و ابزارها و لوازم عجیبی که به دست آورده در برابر چیزهایی که به نسبت راه تکامل مغزهای ما، از دست داده. آن لحظه بود که چیزهایی فهمیدم از آنچه که غریزه ی بقا، برای نگهبانی از من، کل عمر نگذاشته بود بفهمم. زنده نگه ام داشته بود، ولی به قیمتی که هرگز نمی توانم بفهمم ارزشش را داشته یا نه.

آن آخرین شب، حتما آدم های زیادی دلتنگ شدند. اولین شان عمو که از زمان پدربزرگ سال ها روضه را می چرخاند تا بعدها که خودش شد بزرگ روضه ولی هیچ وقت از کفش کن بالاتر ننشست. یا بعضی بزرگ ترهای آن خانواده که لحظاتی آنقدر دل شان گرفت که حتی فکر کردند روضه را در خانه ی خودشان زنده نگه دارند؛ فکری که طبعا فقط تا آخر آن شب دوام داشت. یا شیخ چای ریز و شیخ منبری. اما احتمالا بیشترین دلتنگی از آنِ دیوانه ها بود. آن تعطیلی برای شان مثل ما یک دلتنگی متمولانه یا متزورانه نبود، آن هم در مورد اتفاقی که همه مان می توانستیم جلویش را بگیریم و خودمان مقصر رخ دادنش بودیم، از عمو تا من. برای آنها یک فقدان واقعی بود. آن لحظه ی بعد از آخرین روضه، که عمو داشت به سختی برایشان توضیح می داد هفته ی بعد دیگر روضه ای وجود ندارد و نیایند و آنها نمی فهمیدند. نمی توانستند بفهمند. و آن بهت و اندوهی که در نگاه شان نشست، لحظه ای که بالاخره فهمیدند. میکروفون که جمع شد و چراغ ها که خاموش شد و اتاق ها که بسته شد و آنجا در تاریکی ای همیشگی فرو رفت، به سختی فهمیدند و منکرانه مطمئن شدند. ناباوری و ترسِ لحظه ی ایستادن در برابر آغاز یک زوال بزرگ، یک پاییز دراز. پایان آخرین دوران زندگی و شروع یک پایان طولانی. یا ادراک پایانی که برای همه وجود داشت ولی ما متوجهش نمی شدیم.

 

+ اپلیکیشن داستان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی