کتابخانه یاس 📚

درباره بلاگ
کتابخانه یاس 📚

"کتابخانه یاس" بریده هایی است، از کتاب هایِ خوبی که خوانده ام! (ممکن است با تمامِ عقائدی که در کتابی عنوان میشود، موافق نباشم! و صرفا به دلیلِ خوب بودنِ اکثرِ مطالبِ کتاب، آن را معرفی کنم!)

+ من مسئولیتی در قبالِ تفکر و عقیده ی نویسندگان، خارج از دنیای کتاب ها ندارم!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سید علی شجاعی» ثبت شده است

۲۶ تیر ۹۸ ، ۲۰:۱۸

گره خوردن دل ها

نفس زنان: «جماعت رعیت در همراهی کم بودند، لشگریان و سپاهیان هم پیوسته اند و...» بر پیشانی می زند: «خنجرهاست که دست به دست می شود برای پاره کردن چرم کفش ها... به قاعده مجانین سبقت می گیرند از هم در برهنه کردن پا و شمشیر کنار انداختن و از اسب به زیر آمدن و همراهی کردن...» 

اضطرابش، دلم می آشوبد: «چرا خیال گره می زنی به واقعه؟! خودمان که از همین ایوان مشرف به خانه ابوالحسن، دیدیم که...» 

فضل میان کلامم و عصبی: «چه دیدید؟ دیدید که همه مرو یک آهنگ، مسحور و مفتون در پی ابوالحسن می روند؟ دیدید گریه ها و فریادها را؟ انگار پیامبر به نماز می رود که چنین هنگامه کرده اند...» 

«یعنی حکومت این قدر بی جان...» 

فضل برمی خیزد و چند قدم تا مقابلم: «با شمشیر و نیزه نیستند که به سپاه مان تکیه کنیم؛ دل هاشان همراه شده و گره اگر بخورد به شیفتگی، هیچ دست و دندانی را توان باز کردنش نیست!»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی


Bookworm
۲۵ تیر ۹۸ ، ۰۴:۵۴

برای...

«برای حسود، لذت نباشد و برای بخیل، راحت و برای حاکمان، وفا و برای دروغگو، جوانمردی...»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm
۲۴ تیر ۹۸ ، ۰۶:۵۶

معجزه ی پیامبر

ابوالحسن، سکوت که می نشیند، باز رو به رأس الجالوت: «چه دلیلی داری بر نبوت موسی بن عمران؟» 

«پیامبر ما موسی، معجزاتی آورد که پیش از او پیامبری نیاورده بود؛ که دریا شکافت و عصایش ماری عظیم می شد و از سنگ چشمه می جوشاند و دستش در سینه می برد و نورانی بیرون می آورد...» 

ابوالحسن به تأیید سر تکان می دهد: «پس هر آن که معجزه ای بیاورد و دیگران عاجز بمانند، تصدیقش بر شما واجب می شود!» 

رأس الجالوت هنوز انجام کلام ابوالحسن نمی داند و پر تردید: «نه... همه نه! فقط معجزاتی شبیه موسی بن عمران...» 

ابوالحسن به لبخندی: «پس چگونه پیامبران قبل از موسی را تصدیق می کنید در حالی که معجزاتی شبیه او نداشتند؟» 

رأس الجالوت بی پاسخ می ماند، آنقدر که ابوالحسن ادامه می دهد: «پیامبران پیش از موسی را تصدیق کردید، به معجزاتی که شبیه معجزات موسی نبود و چگونه است که عیسی بن مریم را که بعد از موسی آمد و چنان می کرد که مردمان عاجز از انجامش، تصدیق نمی کنید؟ که مرده زنده می کرد و کور، بینا و از گل پرنده ای می ساخت و در آن می دمید و به اذن خداوند جان می گرفت...» 

رأس الجالوت فقط نگاه می کند و با کلام آخر ابوالحسن از میدان می رود: «و چنین است نبوت پیامبر ما محمد امین هم – سلام و درود خدا بر او – که بی تعلیم و آموختن، کتابی آورد که احوال انبیاء پیشین و سرگذشت گذشتگان و آیندگان تا قیامت در آن است...»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm
۲۳ تیر ۹۸ ، ۲۲:۳۷

هیچکس...

صدایش می زنم: «هشام!» 

بازمی گردد. «آن رقعه که دیروز از منزل ابوالحسن به قاصدی سپرده شد، به قصد مدینه...» 

هشام نزدیک می آید: «برای فرزندشان محمد نوشته بودند.» 

«مضمونش؟» 

پیش از آن که سکوت هشام طولانی شود، خیره کیسه دینارها می شوم، درمی یابد و: «نوشته بودند که؛ شنیده ام خادمان و همراهانت از بخل، تو را از در کوچک تر خانه بیرون می برند تا با نیازمندان روبرو نشوی، به همان حقی که بر گردنت دارم، می خواهمت که از در بزرگ منزل بیرون شوی هر بار و همیشه هم درهم و دینار همراه داشته باشی... که هیچ کس از در خانه ات ناامید و تهیدست نرود...» 

می مانم: «همین؟» 

هشام به موافقت سر تکان می دهد و من متحیر، که حاکم من باشم و ابوالحسن، میان این همه دغدغه، اندیشه چند محتاج و نیازمندِ هزاران فرسخ دورتر از خویش داشته باشد؛ تصورش هم برایم محال می نماید...


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm
۲۲ تیر ۹۸ ، ۰۶:۰۶

ولایت عهدی

پای رقعه والیان مدینه و مصر و مکه و کوفه، انگشتر مهر کرده ام که می شنوم: «یابن رسول الله چرا چنین کردی؟ چرا به بیعت او درآمدی که پدرش، با پدرت چنان کرد و...» 

محمد بن عرفه است، از همراهان ابوالحسن و دوستدارانش که پر غضب پیش آمده و اما ابوالحسن آرام: «به همان دلیل و حجت که جدم امیرالمؤمنین شورای شش نفره را پذیرفت.» 

می شنوم و اما کاری از من ساخته نیست و پاسخی، لااقل اکنون و میان ضیافت و باز رقعه ای دیگر مهر می کنم و باز می شنوم: «خدایت اصلاح کند یابن رسول الله! چگونه ولایت عهدی مأمون پذیرفتی؟» 

خشم میان جانم که چنین بی پروا در چند قدمی ام ملامت ابوالحسن می کنند به خاطر ولایت عهدی من و ابوالحسن هم بی پرواتر اکراهش را در پاسخش می ریزد و: «در نظرت کدام برترند؟ نبی یا وصی؟» 

مرد بی درنگ: «نبی.» 

«مشرک یا مسلمان؟» 

و مرد بی درنگ تر: «مسلمان.» 

ابوالحسن لحظه ای تأمل می کند و بعد: «عزیز مصر مشرک بود و یوسف، نبی؛ و مأمون مسلمان است و من، وصی؛ و یوسف خود به عزیز فرمود که «إجعلنی علی خزائن الأرض إنی حفیظٌ علیمٌ» و خود خواست که خزانه داری حکومت کند... و من اما مجبورم به ولایت عهدی.»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm
۲۱ تیر ۹۸ ، ۱۵:۰۷

حکومتِ قلب ها

احمق است آن که می پندارد که از شمشیر باید ترسید... حکومتِ شمشیر را می توان برابر سپر گرفت و شمشیر بران تر آورد، اما... حکم قلب را هیچ سپاهی یارای برابری نیست...

 

+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm
۲۰ تیر ۹۸ ، ۱۵:۰۲

محتاجش بودی...!

«خواندم اش که امارتش بدهم؛ تو کی شنیدی از من که بخواهم اش تا مرو را قتلگاهش کنم؟» 

اشک های غادیه باز تند بر گونه هایش می ریزد: «او را چه حاجت به امارت و سیادتی که تو بدهی اش؟ خواندی اش چون تو محتاجش بودی! چون همه راه ها را بسته می دیدی... چون روزی نبود که خبر قیامی نرسد و شبی نبود که آسوده سر بر بالین...» 

«... غادیه!» 

دست از طشت می کشم و با کنار ردایم خشک می کنم و خودم را بر تخت تا کنار صورتش بالا می کشم: «چرا بیچارگی هامان را شماره می کنی غادیه؟»


+ به بلندای آن ردا - سید علی شجاعی

Bookworm